داستان اول: «نور جادویی الکساندر» (کشف الکتریسیته ساکن)
موضوع: الکتریسیته ساکن
خلاصه: «آرین» پس از یک روز بازی در ساحل، متوجه میشود که وقتی موهایش را شانه میکند، موهایش مثل جادو بالا میپرند! او با هیجان به سراغ کتابها میرود و میفهمد که این یک جادو نیست، بلکه جرقههای کوچکی از انرژی هستند که در همه چیز وجود دارند. او یاد میگیرد که چطور با مالیدن یک پلاستیک به پارچه، میتواند کاغذهای کوچک را به سمت خود بکشد.
داستان دوم: داستان «سفر در دنیای میکروسکوپی» (کشف میکروسکوپ)
موضوع: مشاهده دنیای ریز
خلاصه: «سارا» فکر میکرد برگهای گل فقط سبز و زیبا هستند. اما وقتی با ذرهبین قدیمی پدربزرگش به یک برگ نگاه میکند، میبیند که برگها مثل یک شهر شلوغ، با رگههای عجیب و غریب هستند. او متوجه میشود که دنیای زیر پای ما، بسیار بزرگتر و پرجزئیاتتر از آن چیزی است که با چشم خالی میبینیم.
داستان سوم: داستان «سایه و خورشید» (اختراع ساعت خورشیدی)
موضوع: اندازهگیری زمان
خلاصه: در زمانهای خیلی دور، مردم ساعت نداشتند. «کاووس» کوچک میخواست بداند کی وقت ناهار است. او یک چوب را در زمین فرو کرد و دید که با حرکت خورشید، سایه چوب تغییر میکند. او با علامت زدن روی زمین، اولین «ساعت سایهای» خود را ساخت تا بفهمد زمان چگونه میگذرد.
داستان چهارم: «صدای پنهان در آب» (کشف امواج صوتی)
موضوع: انتقال صدا
خلاصه: «مریم» وقتی لوله یک آبنما را به گوشش میچسباند، صدای حرکت آب را خیلی بلند میشنود. او با خودش فکر میکند: «صدا چطور از داخل آب میآید؟». او یاد میگیرد که صدا مثل یک مسافر است که سوار بر لرزشهای آب یا هوا میشود تا به گوش ما برسد.
داستان پنجم: «پرواز رویاهای لئو» (اختراع هواپیما/اصول پرواز)
موضوع: هواشناسی و بالها
خلاصه: «لئو» عاشق پرندگان بود. او سعی کرد با چسباندن پرهای کاغذی به دستهایش، پرواز کند، اما موفق نشد! او بعد متوجه شد که پرندگان چطور از جریان هوا استفاده میکنند. او با ساختن یک هواپیمای کاغذی کوچک، یاد گرفت که شکل بالها چطور میتواند هوا را زیر خود نگه دارد تا بالا برود.
داستان ششم: «رنگهای پنهان در رنگینکمان» (کشف منشور/تجزیه نور)
موضوع: طیف نور
خلاصه: «نیک» همیشه فکر میکرد نور خورشید فقط سفید است. اما یک روز وقتی نور از لای یک لیوان آب رد شد، روی دیوار رنگینکمان زیبایی نقش بست. او فهمید که نور سفید، در واقع پنهانکننده هفت رنگ زیباست که فقط وقتی از یک راه خاص (مثل آب یا شیشه) رد شوند، خودشان را نشان میدهند.
داستان هفتم: «آهنربای جادویی» (کشف مغناطیس)
موضوع: میدان مغناطیسی
خلاصه: «رویا» یک آهنربای کوچک در جیبش داشت. او متوجه شد که این آهنربا میتواند گیرههای کاغذ را از دور حرکت دهد، اما با چوب یا پلاستیک کاری ندارد. او یاد میگیرد که آهنرباها یک «دست نامرئی» دارند که فقط اشیاء خاصی را میشناسند و به آنها میچسبند.
داستان هشتم: «چراغ کوچکِ کیم» (اختراع لامپ)
موضوع: روشنایی و برق
خلاصه: «کیم» از تاریکی میترسید. او فکر میکرد تاریکی یک هیولا است! اما وقتی با کمک پدرش درباره چگونگی روشن شدن یک لامپ کوچک یاد گرفت، فهمید که تاریکی فقط نبودِ نور است. او یاد گرفت که چطور جریان الکتریسیته در یک رشته بسیار نازک میچرخد تا به ما روشنایی بدهد.
داستان نهم: «نقشه ستارهها» (کشف تلسکوپ)
موضوع: نجوم
خلاصه: «امیر» همیشه میپرسید: «آیا ستارهها آنقدر نزدیک هستند که بتوانیم آنها را لمس کنیم؟». با دیدن یک تلسکوپ، او متوجه شد که ستارهها بسیار دور هستند، اما تلسکوپ مثل یک «پل تصویری» عمل میکند که اجازه میدهد ما دنیای بسیار دور را بسیار نزدیک ببینیم.
داستان دهم: «سقوط مهم» (کشف قانون جاذبه)
موضوع: جاذبه زمین
خلاصه: «هانیه» وقتی سیب را از درخت میچیند، همیشه تعجب میکند که چرا همه چیز همیشه به سمت پایین میافتد و هیچکدام به سمت آسمان پرواز نمیکنند! او با خواندن داستانهای علمی، یاد میگیرد که زمین مثل یک آهنربای بزرگ، همه چیز را با قدرت «جاذبه» به سمت خودش نگه داشته است.
